تبليغاتX

چه بهتر كه شرح عشق به زبان نيايد, چه خوب تر كه راز محبت, محو و مبهم باشد... دنيا را بايد در مهتاب ديد تا قابل زندگي بشود. واي اگر دوستيِ دوستان را بخواهي زير آفتاب بشكافي, يا اگر بخواهي در عشق, حـدِ فداكاري را بداني! بيچاره آن كه بخواهد بـد و خـوب و اوّل و آخِر زندگي را روشن ببينـــــــد....وقتی از پنجره ی کوچه صدایـــــــم کردی! کفشی از در به دری نیز به پایــــم کردی ! من سر گرم خودم بودم که با حیله ی عشق! آمدی بی سبب از خویش جدایـــم کردی! میروی مسئله ای نیست ولی حیـــف نبود! پشت این کوچه بن بست رهایــــــم کردی! !

اشک غم



اشک غم

دلهای پاك خطا نمی كنند فقط سادگی می كنند...وامروزسادگی بزرگترین خطای دنیاست!

عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره

 به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!

عمر عقاب و تولد دوباره www.beterkoonim.com

می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید

 و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند.

به محض این‌که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌می‌شود. او آن‌قدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آن‌گاه با چرخش خود به‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.

خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند.

وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن، جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین ضربه‌های گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند.

او نه‌تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌ چراکه می‌داند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است

که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند

انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی‌شود. به‌طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب می‌کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیش‌تر از جریان موافق شما باشد.

پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود‌ بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ‌می‌دهد، به‌جای عقب‌نشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بی‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعی‌کنید ‌در لابه‌لای این حادثه‌ی به‌ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواسته‌ی خویش نزدیک سازید.

نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم می‌شود که درحال حاضر، مخالف جدی شما هستند

 و قصد نابودی‌تان ‌را دارند.

این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر به‌موقع، از این نیرو برای بالا‌رفتن و اوج‌گرفتن استفا‌ده کنید.

پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف

 در زندگی و کار و تحصیل و...

 خود گله‌مند نباشید. این‌ها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند،

 شاید هرگز صعودی در زندگی‌تان حاصل نگردد.

به‌جای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکل‌ها و مخالفت‌ها گله‌‌کردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبت‌ها

 و سختی‌های زندگی بیندیشید

خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ‌می‌دهد که به‌ظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر‌چه رقم می‌زند، خیر و برکت و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان‌های مخالف را داشته باشیم

 و در وقت مناسب، بال‌های خود را بگشاییم

 و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 22:48 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم ودارم

 و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬

 دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک

 عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬

 براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند

 به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬

 به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬

 آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است

 که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت

 که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین

 را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . .

 آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .

 آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم

 را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . .

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند

 جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید

 و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم

 و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.

 سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است

 که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم

 و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد

 ولي هرگز فراموش نخواهم کرد

 که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .

    

کاش مي دانستي دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد.

اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرند

اي که ديدگانم از دل تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند

 و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند؟چرا از کوچه دلتنگي هايم

 گذر نمي کني و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟

بي تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه باراني است.

بي تو من درختي خشکيده در پاييزم.

من از دوست داشتنت چیزی بدست نیاوردم

شاید از فراموش کردنت حداقل شبها را بدون اشک سپری کنم...

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 23:25 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

» لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «

قاضی : جناب دل چرا ؟

  دل : نمیدانم

قاضی : من هنوز چیزی نگفتم !

  دل : آقای قاضی من از همین سوال های بی جواب خسته ام ...!

قاضی : ای دل چرا باختی ؟

  دل : نمیدانم

قاضی : لطفا جواب بدهید ...!

  دل : پس گوش کن !

» دل بعد از سکوتی پر معنا باز هم چیزی نگفت ...! «

قاضی : لطفا سخن بگوئید !

  دل :چه بگویم جناب . اصلا از کجای قصه باید بگم ...!

قاضی : از جایی بگوئید که بب گناهیتان زا ثابت کنید !

» همه حاضران چشم بر زبان دل دوخته بودند اما ... ! «

  دل : حرفی ندارم مرا مجازاتم کنید ...!

قاضی : اینطور نمی شود تو باید از خود دفاع کنی !

 » دل تبسمی کرد به سلول انفرادی خود بازگشت ...! «

    حکم جلسه اول محاکمه :

به دلیل ابهاماتی در پروده متهم ردیف اول و برای بررسی

 بیشتر درمورد نکات پرونده این جلسه دادگاه

 تمام و به تاریخ دیگری موکول میشود ...!

ختم جلسه ...!

 چند روز بعد ...!

» لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «

قاضی : جناب متهم ردیف اول شما باید از خود دفاع کنید

 این حق شماست ...!

  دل : خندید و گفت خوشحالم یکی بالاخره به من گفت تو حق داری .

  مگه در این دنیا که منو شکستند من حقی داشتم .

 من به بی حقی عادت دارم .

قاضی : شما اخرین دفاعیه خود را ارئه کنید.این اخرین فرصت شماست ...!

  دل : اقای قاضی من برای دفاع از خود چیزی ندارم

 مگر اونهایی که شکستند

 و  رفتند به من اجازه دفاع از حقم را دادند . نه نداند نداند !

در ادامه اضافه کرد :

  حق من دراین دنیا جز شکست و بدبختی نبود من حقی ندارم .

 و اکنون خجالت  میکشم از اینها دفاع کنم .

 شما بودید دفاع میکردید اقای قاضی ؟ جواب بده ؟

  قاضی سکوت کرده بود و نمیدانست چه باید گفت !

 » ای خدا چه دادگاه عجیبی خود قاضی هم محکوم بود «

  دل گفت : از چه چیزی باید دفاع کنم از ابروی رفته از تکیه گاه

 بی پناهم از گریه های

  شبانه از زجه های کودکانه از چه باید دفاع کنم ....!

 دل گفت : اقای قاضی تنها گناه من دوست داشتن بود البته

 این هم گناه من نیست

  اینرا از مادرم اموختم که به خاطر گریه های من شبها بیار میماند .

  اما من به خاطر گریه نکردن اون زجه زدم اما چه شد ؟ ها

 مادرم همه چیز را به من اموخت 

 اما فراموش کرد بگه ای دل در این دنیا حتی به چشمانت  هم اعتماد نکن !

   » دادگاه را سکوت مرگباری فرا گرفته بود «

 بغض گلوی دل را میفشرد اما او طاقت اورد !

پس شما بگویید به چه چیزی باید اعتماد کرد ؟

هیچ کس نمیدانست چه باید گفت ؟

دل گفت شما نگوئید اما من میدانم باید به دل اعتماد کرد به دل !

 اما من شرمنده دلم هم شدم میدونی چرا چون عاشق شدم !

 » عشق در دادگاه حضور داشت به خود لرزید «

  گفت ای عشق تو چقدر نامردی

 که حتی منو پیش دلم هم شرمنده کردی !

  با به پایان رسیدن این جمله بغض دل هم شکست و چیزی نگفت !

                زمان دفاعیه هم به پایان رسید !

               همه منتظر اعلام حکم بودند ...!

               ایا چه میشود ؟

اعلام حکم :

لطفا همه به احترام دادگاه برخیزید !

طبق ماده تقدیر بند سرنوشت تبصره خیانت متهم ردیف اول یعنی جناب دل

به قصاص نفس یعنی اعدام و

متهم ردیف دوم یعنی عشق ازاتهام وارده عفو و آزاد میشود ...!

  قاضی : شما اعتراضی دارید ؟!

  دل : شما اشتباه کردید درهیچ جای دنیا مرده را نمیکشند !

قاضی : منظور ؟

  دل : من سالهاست که مرده ام . نه اعتراضی ندارم !

 تعجب نکنید این چیزه عجیبی نبود در دادگاهی که حکم مارا سرنوشت

میدهد نبایدتوقعی داشت !

شما بودید چه حکمی میدادید ؟

ختم جلسه دادرسی !

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:47 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
دوست تو آن است كه در نبود تو حق دوستي را نگه دار
د

و غريب كسي است كه دوستي نداشته باشد

.
پس در برابر دوستت اينگونه باش
:


به هنگام قطع رابطه از طرف او ، تو براي دوستي دوباره ، پيش قدم باش
.

در برابر قهر و دوريش لطف و نزديكي و در برابر بخلش،بذل و بخشش نما


به هنگام سختگيريش نرمش به خرج ده وبه هنگام جرمش قبول عذر كن
.


آنچنانكه گوئي تو بنده او هستي
.

هرگز دشمن دوست خود را به دوستي مگير كه با اينكار با دوستت

 به دشمني برخاسته اي .

نصيحت خالصانه خود را براي برادرت مهيا سا
ز

 خواه خوشايند او باشد خواه نباشد.

خشم خود را فرو خور كه من جرعه اي شيرينتر

 و خوش سرانجام تر و لذت بخش تر از آن نديدم.

با كسيكه با تو به خشونت رفتار كند نرمي پيش گير

 كه بزودي او در برابر تو نرم خواهد شد.

با دشمن خود با فضل وكرم رفتار كن كه در ميان يكي از د
و

 پيروزي شيرينترين را برگزيده اي

اگر خواستي پيوند برادري و رفاقت را بگسلي جاي برگشتي باقي بگذار

تا اگر روزي آن دوست خواست

 كه بازگردد و بار ديگر با تو دوست شود ، بتواند.

اگر كسي بر تو گمان نيكي برد (با عملت) گمانش را تصديق كن
.

و هيچگاه به اعتماد رفاقت و يگانگي كه بين تو و برادرت هست

 حق او را ضايع مكن.

به نيكوكاران نزديك شو كه از آنان خواهي شد
.

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:9 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.


در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.


دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی

 بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد

 و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.


چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم


و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون

 دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند

جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده


خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...

باز گشتم....با روحی خسته و قلبی شکسته

 و صدایی که بغض "بی او بودن" بر آن   نشسته!!!

هوای چشمانم بارانی است


 از تکرار حالا و امروز و امشب خسته ام.....می خواهم به جایی دورتر از

 فردابروم...جایی که هیچ حدی میان من و خیالش نباشد
آه که روزگار چه بی رحم است!!!

چه غریبانه دقایقم را به مسلخ عشق کشاند

آنقدر تنهایم که حس می کنم یاسهای باغچه هم از من رو بر می گردانند

آنقدر احساس غریبی می کنم که حس می کنم خورشید

هم گرما و طراوتش را از  من دریغ می کند و مرا به دست سایه ها سپرد
خسته ام ...آنقدر که بی دلیل همه اتفاقات را پذیرفته ام

بدون هیچ تفکر و اندیشه ای چشمهایم را به روی همه چیز بسته ام

 و باز هم من ماندم و حصاری از سکوت


در این روزهای غریب دلتنگی باز هم به نوشتن پناه آوردم

خود را در آغوش کلمه ها رها می کنم و بی صدا می گریم  

بی صدا اشک می ریزم،

بی صدا نامش را بر زبان می آورم و بی صدا می میرم
هیچکس بغض فرو خورده ام را نفهمید....هیچکس

از پشت پنجره سکوت چشمهای اشکبار و قلب خسته ام را ندید


می خواهم برگردم به عالم بی خبری!

نمی دانید چه خواب آرامی بود!!! بی خبری مطلق

کاش این خوابم را بیداری نبود

 و اینک حسرت سراب خواب بر همه  حسرتهایم افزون شد

می روم......می روم با خدا درد و دل کنم.....سر در آغوش

مهربان و امنش بگذارم و برای تمام دلتنگیهای خود را گریه کنم

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:46 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

http://i28.tinypic.com/jsevrk.jpg

به آسمان بگوييد


ديگرنبار د اشکهای من همه عالم را سيراب می کند

به زمين بگوييد
ديگر نلرزد
که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است
به عقربه ها بگوييد
ديگر به دنبال هم ندوند
که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام
شمرده ام تا . . .

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام


سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم
...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟


كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟


چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟


آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم

 در هيچ چشم ديگري نگاه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند


براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود


براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد


چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام


اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن

 شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد

 
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.

خسته ام از این همه کارهای مهم و تصمیم های مهم و فکر کردن

 به رابطه های مهم. از این که بزرگ شده ام، خسته ام،

 از این که نمی توانم بی خیال همه چیز باشم،

خسته ام از این همه سبک سنگین کردن زندگی،

 خسته ام از این همه دو دو تا چهارتا کردن ها،

 خسته ام از این همه زندگی را جدی گرفتن.

 خسته ام از نامه هایی که می رسند

 و باید برای جواب دادنشان کلی فکر کنم

 و کلی به گذشته رجوع کنم و به احساسم رجوع کنم و بسنجم

 همه چیز را، از این همه تلاش برای ترسیم آینده خسته ام،

از این همه هراس زندگی خسته ام، از این همه دلشوره برای زیستن،

 از این همه مراقبت، از این همه فکر کردن درباره ادامه راه خسته ام،

 خسته، خسته، خسته......

بدم، اصلا خوب نيستم
 
و حتي نمي‌توانم بگويم "بدم، اين روزها اصلا خوب نيستم"
 وقتي با همان لحن بي‌تفاوت مي‌پرسي "تو چطوري؟"
و همين كه دارم مي‌گويم "اي، بد نيستم" دارم فكر مي‌كنم
 كه چقدر حالم بد است
 و چقدر دوست دارم كنارت باشم و برايت از حالم بگويم و تو نيستي،
هيچ وقت نيستي، هيچ وقت نبوده‌اي و من فكر مي‌كردم هستي،
بوده‌اي و گاه چقدر احمق مي‌شوم و چقدر با تمام وجود دوست دارم
 احمق بمانم در برابر تو، در آرزوي بودن كنار تو .....
 
زندگي
 
گاه زندگي بدجور توي گوش آدم مي‌زند، سر آدم سه،
 چهار تا ۳۶۰ درجه، بلكه هم بيشتر،
 خيلي بيشتر دور مي‌زند و چشم‌ها سياهي مي‌رود
 و اشك‌ها بلاانقطاع مي‌چكند و بعد كه وقت فكر كردن مي‌رسد،
 مي‌بيني چه‌قدر زندگي مهربان است
 كه دست‌هاي ضمختش را اين‌طور به صورتت كوبيده
 و آن روي سگش را نشانت داده،
 چون هميشه اين‌ كار را نمي‌كند و خوشحالي كه بيدار شده‌اي
 و مي‌بيني و رد انگشت‌هاي كلفت زندگي روي صورتت مانده.....

هر چه برمن گذشت حقم بود

من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا

مرگ بر من که دوستت دارم   

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 1:4 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

باهرکی میخوای باش؟

دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت

چقدر خسته شدم از این دنیا!

مگه خوبی و خوشی نمیشه بین آدمها تقسیم بشه؟

مثل بچه ها که باهم بازی می کنند و اگه یکی به بازی راه داده نشه گریه میکنه و بقیه رو وادار میکنه قبولش کنند درحالیکه یه لبخند رضایت کودکانه تمام اشکهای ریخته شده را محو میکنه!

به یاد آدمی یاد آدمیت

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 2:20 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

دست خودم نیست "

اگر میبینی عاشق تو هستم . دیوانه تو هستم .

و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

 به خدا بدان که این دست خودم نیست !!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است

و دستانم سرد است و اگر میبینی همه ی لحظه های دور از تو بودن

اینهمه سخت و پر از غم غصه است بدان که این دست خودم نیست !!
دست خودم نیست که همه ی لحظه ها تو را در جلوی چشمانم میبینم

 و به یاد تو میباشم .
دست خودم نیست که دوست دارم

 همیشه در کنارت باشم دستانت را بگیرم !!


به خدا دست خودم نیست که هر شب به اسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم !!


دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در اسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی ...

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:3 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

دلم فقط تو رامیخواد

كاش مي دانستند كه دل من نه تلفن عموميست

و نه  كلكسيونر عشق هاي رنگارنگ

دل من آنطور ها كه آنها فكر ميكنند باهمه مهربان نيست ...

جای هیچکس را
              هیچکس دیگر نمیتواند بگیرد.....

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست...

نگفتم :عزیزم این کار را نکن.

نگفتم :برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ؟  رویم را برگرداندم.

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

نگفتم:عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم.

نگفتم:اختلاف را کناربگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد.

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم

نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمام آن بازی ها  خلاص خواهم شد.

اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.

گفتم:خدانگهدار... موفق باشی...خدا به همراهت...او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

ا‌گه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سا‌د‌ه ا‌ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 خداحافظ خداحافظ همین حالا

خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 2:6 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!

دردمن
 
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته،
 
 یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام
 تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است .

 صدایی نیست ، مأوایی نیست ،

حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

 من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌
کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،
 
اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته،
 با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم
 جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را،
 
جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است
 در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام. 
 
 هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم،
وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ،
 
 چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت
 را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .  
 
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی
برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ،
 
شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم،
 
 شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی،
 
 تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
  روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما
 
افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!  
 
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

    تو نمی فهمی اندوه مرا

    چه بگویم به تو ای رفته ز دست...

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 1:4 توسط sara| |

نمی گویم بدرود! باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم، هرچند می دانم هیچ وقت اینجا نخواهی آمد... دوست تو باشم یا نه! دوست من خواهی ماند!!!


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت