اشک غم
دلهای پاك خطا نمی كنند فقط سادگی می كنند...وامروزسادگی بزرگترین خطای دنیاست!
عقاب وقتی میخواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبهی یک صخره
عقاب به محض اینکه آمدن گردباد را حسکرد، بالهای خود را میگشاید به محض اینکه طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرندهی بلندپرواز، سر خود را بهسوی آسمان بلند میکند و عمود بر طوفان میایستد و مانند گلولهی توپی، به سمت بالا پرتاب میشود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج میگیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود بهسوی قلهی موردنظر، در بالاترین نقطهی کوهستان، مأوا میگزیند. خوب به شیوهی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه میماند، حادثهای که برای مرغهای زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان مینشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند. وقتی طوفان از راه میرسد، عقاب بهجای زانوی غم بغلگرفتن و در کنج سنگها پناهگرفتن، جشن میگیرد و خود را به بالاترین نقطهی وزش باد میرساند و از آنجا، سنگینترین ضربههای گردباد را به نفع خود بهکار میگیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده میکند. او نهتنها از نیروی مخالف نمیهراسد، بلکه منتظر آن نیز مینشیند چراکه میداند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمیشود. بهطور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب میکند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیشتر از جریان موافق شما باشد. پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخمیدهد، بهجای عقبنشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بیدرنگ عقابگونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعیکنید در لابهلای این حادثهی بهظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواستهی خویش نزدیک سازید. نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم میشود که درحال حاضر، مخالف جدی شما هستند و قصد نابودیتان را دارند. پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گلهمند نباشید. اینها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند،
بهجای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکلها و مخالفتها گلهکردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبتها خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخمیدهد که بهظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هرچه رقم میزند، خیر و برکت و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریانهای مخالف را داشته باشیم و در وقت مناسب، بالهای خود را بگشاییم دلتنگي از کسي که دوستش داشتم ودارم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم . را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . کاش مي دانستي دنيا با همه وسعتش بي تو جايي براي ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کوير گونه هايم مي گيرند اي که ديدگانم از دل تنهايي تو الفباي اشک ريختن را آموخته اند و لحظه هاي گريانم با کوچ تو روان گشته اند؟چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نمي کني و براي چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟ بي تو قناريها خوش آواز نيستند و آسمان چشمانم هميشه باراني است. بي تو من درختي خشکيده در پاييزم. شاید از فراموش کردنت حداقل شبها را بدون اشک سپری کنم... قاضی : جناب دل چرا ؟ دل : نمیدانم قاضی : من هنوز چیزی نگفتم ! دل : آقای قاضی من از همین سوال های بی جواب خسته ام ...! قاضی : ای دل چرا باختی ؟ دل : نمیدانم قاضی : لطفا جواب بدهید ...! دل : پس گوش کن ! قاضی : لطفا سخن بگوئید ! دل :چه بگویم جناب . اصلا از کجای قصه باید بگم ...! قاضی : از جایی بگوئید که بب گناهیتان زا ثابت کنید ! » همه حاضران چشم بر زبان دل دوخته بودند اما ... ! « دل : حرفی ندارم مرا مجازاتم کنید ...! قاضی : اینطور نمی شود تو باید از خود دفاع کنی ! » دل تبسمی کرد به سلول انفرادی خود بازگشت ...! « حکم جلسه اول محاکمه : به دلیل ابهاماتی در پروده متهم ردیف اول و برای بررسی بیشتر درمورد نکات پرونده این جلسه دادگاه تمام و به تاریخ دیگری موکول میشود ...! چند روز بعد ...! قاضی : جناب متهم ردیف اول شما باید از خود دفاع کنید این حق شماست ...! دل : خندید و گفت خوشحالم یکی بالاخره به من گفت تو حق داری . مگه در این دنیا که منو شکستند من حقی داشتم . من به بی حقی عادت دارم . قاضی : شما اخرین دفاعیه خود را ارئه کنید.این اخرین فرصت شماست ...! دل : اقای قاضی من برای دفاع از خود چیزی ندارم مگر اونهایی که شکستند و رفتند به من اجازه دفاع از حقم را دادند . نه نداند نداند ! حق من دراین دنیا جز شکست و بدبختی نبود من حقی ندارم . و اکنون خجالت میکشم از اینها دفاع کنم . شما بودید دفاع میکردید اقای قاضی ؟ جواب بده ؟ قاضی سکوت کرده بود و نمیدانست چه باید گفت ! دل گفت : از چه چیزی باید دفاع کنم از ابروی رفته از تکیه گاه بی پناهم از گریه های شبانه از زجه های کودکانه از چه باید دفاع کنم ....! دل گفت : اقای قاضی تنها گناه من دوست داشتن بود البته این هم گناه من نیست اینرا از مادرم اموختم که به خاطر گریه های من شبها بیار میماند . اما من به خاطر گریه نکردن اون زجه زدم اما چه شد ؟ ها مادرم همه چیز را به من اموخت اما فراموش کرد بگه ای دل در این دنیا حتی به چشمانت هم اعتماد نکن ! بغض گلوی دل را میفشرد اما او طاقت اورد ! پس شما بگویید به چه چیزی باید اعتماد کرد ؟ هیچ کس نمیدانست چه باید گفت ؟ دل گفت شما نگوئید اما من میدانم باید به دل اعتماد کرد به دل ! اما من شرمنده دلم هم شدم میدونی چرا چون عاشق شدم ! گفت ای عشق تو چقدر نامردی که حتی منو پیش دلم هم شرمنده کردی ! با به پایان رسیدن این جمله بغض دل هم شکست و چیزی نگفت ! زمان دفاعیه هم به پایان رسید ! همه منتظر اعلام حکم بودند ...! ایا چه میشود ؟ لطفا همه به احترام دادگاه برخیزید ! طبق ماده تقدیر بند سرنوشت تبصره خیانت متهم ردیف اول یعنی جناب دل به قصاص نفس یعنی اعدام و متهم ردیف دوم یعنی عشق ازاتهام وارده عفو و آزاد میشود ...! قاضی : شما اعتراضی دارید ؟! دل : شما اشتباه کردید درهیچ جای دنیا مرده را نمیکشند ! قاضی : منظور ؟ دل : من سالهاست که مرده ام . نه اعتراضی ندارم ! تعجب نکنید این چیزه عجیبی نبود در دادگاهی که حکم مارا سرنوشت میدهد نبایدتوقعی داشت ! شما بودید چه حکمی میدادید ؟ ختم جلسه دادرسی ! و غريب كسي است كه دوستي نداشته باشد . به دشمني برخاسته اي . خواه خوشايند او باشد خواه نباشد. و خوش سرانجام تر و لذت بخش تر از آن نديدم. كه بزودي او در برابر تو نرم خواهد شد. پيروزي شيرينترين را برگزيده اي كه بازگردد و بار ديگر با تو دوست شود ، بتواند. خداوندا نمی دانم بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد. دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
باز گشتم....با روحی خسته و قلبی شکسته و صدایی که بغض "بی او بودن" بر آن نشسته!!! هوای چشمانم بارانی است فردابروم...جایی که هیچ حدی میان من و خیالش نباشد چه غریبانه دقایقم را به مسلخ عشق کشاند
آنقدر تنهایم که حس می کنم یاسهای باغچه هم از من رو بر می گردانند آنقدر احساس غریبی می کنم که حس می کنم خورشید هم گرما و طراوتش را از من دریغ می کند و مرا به دست سایه ها سپرد بدون هیچ تفکر و اندیشه ای چشمهایم را به روی همه چیز بسته ام و باز هم من ماندم و حصاری از سکوت
خود را در آغوش کلمه ها رها می کنم و بی صدا می گریم
بی صدا اشک می ریزم، بی صدا نامش را بر زبان می آورم و بی صدا می میرم از پشت پنجره سکوت چشمهای اشکبار و قلب خسته ام را ندید نمی دانید چه خواب آرامی بود!!! بی خبری مطلق کاش این خوابم را بیداری نبود و اینک حسرت سراب خواب بر همه حسرتهایم افزون شد می روم......می روم با خدا درد و دل کنم.....سر در آغوش مهربان و امنش بگذارم و برای تمام دلتنگیهای خود را گریه کنم به آسمان بگوييد
باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام در هيچ چشم ديگري نگاه كنم شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد خسته ام از این همه کارهای مهم و تصمیم های مهم و فکر کردن به رابطه های مهم. از این که بزرگ شده ام، خسته ام، از این که نمی توانم بی خیال همه چیز باشم، خسته ام از این همه سبک سنگین کردن زندگی، خسته ام از این همه دو دو تا چهارتا کردن ها، خسته ام از این همه زندگی را جدی گرفتن. خسته ام از نامه هایی که می رسند و باید برای جواب دادنشان کلی فکر کنم و کلی به گذشته رجوع کنم و به احساسم رجوع کنم و بسنجم همه چیز را، از این همه تلاش برای ترسیم آینده خسته ام، از این همه هراس زندگی خسته ام، از این همه دلشوره برای زیستن، از این همه مراقبت، از این همه فکر کردن درباره ادامه راه خسته ام، خسته، خسته، خسته...... هر چه برمن گذشت حقم بود من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من که دوستت دارم دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست چقدر خسته شدم از این دنیا! مگه خوبی و خوشی نمیشه بین آدمها تقسیم بشه؟ مثل بچه ها که باهم بازی می کنند و اگه یکی به بازی راه داده نشه گریه میکنه و بقیه رو وادار میکنه قبولش کنند درحالیکه یه لبخند رضایت کودکانه تمام اشکهای ریخته شده را محو میکنه! به یاد آدمی یاد آدمیت دست خودم نیست " و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست !! و دستانم سرد است و اگر میبینی همه ی لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم غصه است بدان که این دست خودم نیست !! و به یاد تو میباشم . همیشه در کنارت باشم دستانت را بگیرم !!
كاش مي دانستند كه دل من نه تلفن عموميست و نه كلكسيونر عشق هاي رنگارنگ دل من آنطور ها كه آنها فكر ميكنند باهمه مهربان نيست ... جای هیچکس را وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست... نگفتم :عزیزم این کار را نکن. نگفتم :برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ؟ رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم. نگفتم:عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم. نگفتم:اختلاف را کناربگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد. او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود. فکر می کردم از تمام آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست. گفتم:خدانگهدار... موفق باشی...خدا به همراهت...او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. تو نمی فهمی اندوه مرا چه بگویم به تو ای رفته ز دست...
به انتظار یک اتفاق مینشیند!

میدانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از روبهرو بیاید!
و اجازه میدهد باد، او را با خود بلند کند.


که میتواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند


این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر بهموقع، از این نیرو برای بالارفتن و اوجگرفتن استفاده کنید.
شاید هرگز صعودی در زندگیتان حاصل نگردد.

و سختیهای زندگی بیندیشید
و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم.


تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... 
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت
آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم
به او که باورش کردم و دل به او باختم 






من از دوست داشتنت چیزی بدست نیاوردم 

» لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «
» دل بعد از سکوتی پر معنا باز هم چیزی نگفت ...! «
ختم جلسه ...!
» لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «
در ادامه اضافه کرد : 
» ای خدا چه دادگاه عجیبی خود قاضی هم محکوم بود «
» دادگاه را سکوت مرگباری فرا گرفته بود « 
» عشق در دادگاه حضور داشت به خود لرزید «
اعلام حکم : 
![]()




دوست تو آن است كه در نبود تو حق دوستي را نگه دارد
پس در برابر دوستت اينگونه باش:


به هنگام قطع رابطه از طرف او ، تو براي دوستي دوباره ، پيش قدم باش.
در برابر قهر و دوريش لطف و نزديكي و در برابر بخلش،بذل و بخشش نما
به هنگام سختگيريش نرمش به خرج ده وبه هنگام جرمش قبول عذر كن.
آنچنانكه گوئي تو بنده او هستي
هرگز دشمن دوست خود را به دوستي مگير كه با اينكار با دوستت
نصيحت خالصانه خود را براي برادرت مهيا ساز
خشم خود را فرو خور كه من جرعه اي شيرينتر
با كسيكه با تو به خشونت رفتار كند نرمي پيش گير
با دشمن خود با فضل وكرم رفتار كن كه در ميان يكي از دو
اگر خواستي پيوند برادري و رفاقت را بگسلي جاي برگشتي باقي بگذار
تا اگر روزي آن دوست خواست
اگر كسي بر تو گمان نيكي برد (با عملت) گمانش را تصديق كن.
و هيچگاه به اعتماد رفاقت و يگانگي كه بين تو و برادرت هست
حق او را ضايع مكن.
به نيكوكاران نزديك شو كه از آنان خواهي شد. 

در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.


در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم 


و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده


خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...


آه که روزگار چه بی رحم است!!!
خسته ام ...آنقدر که بی دلیل همه اتفاقات را پذیرفته ام


در این روزهای غریب دلتنگی باز هم به نوشتن پناه آوردم
هیچکس بغض فرو خورده ام را نفهمید....هیچکس
می خواهم برگردم به عالم بی خبری!




ديگرنبار د اشکهای من همه عالم را سيراب می کند
به زمين بگوييد
ديگر نلرزد
که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است
به عقربه ها بگوييد
ديگر به دنبال هم ندوند
که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام
شمرده ام تا . . .
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.




يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال او
با تمام دستمالهاي كاغذي فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت

اگر میبینی عاشق تو هستم . دیوانه تو هستم .
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است
دست خودم نیست که همه ی لحظه ها تو را در جلوی چشمانم میبینم
دست خودم نیست که دوست دارم
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در اسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی ...

هیچکس دیگر نمیتواند بگیرد.....

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته،
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |


