تبليغاتX

چه بهتر كه شرح عشق به زبان نيايد, چه خوب تر كه راز محبت, محو و مبهم باشد... دنيا را بايد در مهتاب ديد تا قابل زندگي بشود. واي اگر دوستيِ دوستان را بخواهي زير آفتاب بشكافي, يا اگر بخواهي در عشق, حـدِ فداكاري را بداني! بيچاره آن كه بخواهد بـد و خـوب و اوّل و آخِر زندگي را روشن ببيند!

اشک غم



اشک غم

!برای همه انهایی که بی تقصیرند!...عقلم راست میگه....دلم زور!

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.


در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.


دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی

 بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد

 و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.


چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم


و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون

 دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند

جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده


خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست...

باز گشتم....با روحی خسته و قلبی شکسته

 و صدایی که بغض "بی او بودن" بر آن   نشسته!!!

هوای چشمانم بارانی است


 از تکرار حالا و امروز و امشب خسته ام.....می خواهم به جایی دورتر از

 فردابروم...جایی که هیچ حدی میان من و خیالش نباشد
آه که روزگار چه بی رحم است!!!

چه غریبانه دقایقم را به مسلخ عشق کشاند

آنقدر تنهایم که حس می کنم یاسهای باغچه هم از من رو بر می گردانند

آنقدر احساس غریبی می کنم که حس می کنم خورشید

هم گرما و طراوتش را از  من دریغ می کند و مرا به دست سایه ها سپرد
خسته ام ...آنقدر که بی دلیل همه اتفاقات را پذیرفته ام

بدون هیچ تفکر و اندیشه ای چشمهایم را به روی همه چیز بسته ام

 و باز هم من ماندم و حصاری از سکوت


در این روزهای غریب دلتنگی باز هم به نوشتن پناه آوردم

خود را در آغوش کلمه ها رها می کنم و بی صدا می گریم  

بی صدا اشک می ریزم،

بی صدا نامش را بر زبان می آورم و بی صدا می میرم
هیچکس بغض فرو خورده ام را نفهمید....هیچکس

از پشت پنجره سکوت چشمهای اشکبار و قلب خسته ام را ندید


می خواهم برگردم به عالم بی خبری!

نمی دانید چه خواب آرامی بود!!! بی خبری مطلق

کاش این خوابم را بیداری نبود

 و اینک حسرت سراب خواب بر همه  حسرتهایم افزون شد

می روم......می روم با خدا درد و دل کنم.....سر در آغوش

مهربان و امنش بگذارم و برای تمام دلتنگیهای خود را گریه کنم

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:46 توسط sara| |

http://i28.tinypic.com/jsevrk.jpg

به آسمان بگوييد


ديگرنبار د اشکهای من همه عالم را سيراب می کند

به زمين بگوييد
ديگر نلرزد
که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است
به عقربه ها بگوييد
ديگر به دنبال هم ندوند
که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام
شمرده ام تا . . .

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام


سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم
...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟


كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟


چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟


آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم

 در هيچ چشم ديگري نگاه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند


براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود


براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد


چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام


اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن

 شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد

 
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.

خسته ام از این همه کارهای مهم و تصمیم های مهم و فکر کردن

 به رابطه های مهم. از این که بزرگ شده ام، خسته ام،

 از این که نمی توانم بی خیال همه چیز باشم،

خسته ام از این همه سبک سنگین کردن زندگی،

 خسته ام از این همه دو دو تا چهارتا کردن ها،

 خسته ام از این همه زندگی را جدی گرفتن.

 خسته ام از نامه هایی که می رسند

 و باید برای جواب دادنشان کلی فکر کنم

 و کلی به گذشته رجوع کنم و به احساسم رجوع کنم و بسنجم

 همه چیز را، از این همه تلاش برای ترسیم آینده خسته ام،

از این همه هراس زندگی خسته ام، از این همه دلشوره برای زیستن،

 از این همه مراقبت، از این همه فکر کردن درباره ادامه راه خسته ام،

 خسته، خسته، خسته......

بدم، اصلا خوب نيستم
 
و حتي نمي‌توانم بگويم "بدم، اين روزها اصلا خوب نيستم"
 وقتي با همان لحن بي‌تفاوت مي‌پرسي "تو چطوري؟"
و همين كه دارم مي‌گويم "اي، بد نيستم" دارم فكر مي‌كنم
 كه چقدر حالم بد است
 و چقدر دوست دارم كنارت باشم و برايت از حالم بگويم و تو نيستي،
هيچ وقت نيستي، هيچ وقت نبوده‌اي و من فكر مي‌كردم هستي،
بوده‌اي و گاه چقدر احمق مي‌شوم و چقدر با تمام وجود دوست دارم
 احمق بمانم در برابر تو، در آرزوي بودن كنار تو .....
 
زندگي
 
گاه زندگي بدجور توي گوش آدم مي‌زند، سر آدم سه،
 چهار تا ۳۶۰ درجه، بلكه هم بيشتر،
 خيلي بيشتر دور مي‌زند و چشم‌ها سياهي مي‌رود
 و اشك‌ها بلاانقطاع مي‌چكند و بعد كه وقت فكر كردن مي‌رسد،
 مي‌بيني چه‌قدر زندگي مهربان است
 كه دست‌هاي ضمختش را اين‌طور به صورتت كوبيده
 و آن روي سگش را نشانت داده،
 چون هميشه اين‌ كار را نمي‌كند و خوشحالي كه بيدار شده‌اي
 و مي‌بيني و رد انگشت‌هاي كلفت زندگي روي صورتت مانده.....

هر چه برمن گذشت حقم بود

من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا

مرگ بر من که دوستت دارم   

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 1:4 توسط sara| |

باهرکی میخوای باش؟

دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت

چقدر خسته شدم از این دنیا!

مگه خوبی و خوشی نمیشه بین آدمها تقسیم بشه؟

مثل بچه ها که باهم بازی می کنند و اگه یکی به بازی راه داده نشه گریه میکنه و بقیه رو وادار میکنه قبولش کنند درحالیکه یه لبخند رضایت کودکانه تمام اشکهای ریخته شده را محو میکنه!

به یاد آدمی یاد آدمیت

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 2:20 توسط sara| |

دست خودم نیست "

اگر میبینی عاشق تو هستم . دیوانه تو هستم .

و تمام فکر و زندگی من تو شده ای

 به خدا بدان که این دست خودم نیست !!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است

و دستانم سرد است و اگر میبینی همه ی لحظه های دور از تو بودن

اینهمه سخت و پر از غم غصه است بدان که این دست خودم نیست !!
دست خودم نیست که همه ی لحظه ها تو را در جلوی چشمانم میبینم

 و به یاد تو میباشم .
دست خودم نیست که دوست دارم

 همیشه در کنارت باشم دستانت را بگیرم !!


به خدا دست خودم نیست که هر شب به اسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم !!


دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در اسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی ...

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:3 توسط sara| |

دلم فقط تو رامیخواد

كاش مي دانستند كه دل من نه تلفن عموميست

و نه  كلكسيونر عشق هاي رنگارنگ

دل من آنطور ها كه آنها فكر ميكنند باهمه مهربان نيست ...

جای هیچکس را
              هیچکس دیگر نمیتواند بگیرد.....

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست...

نگفتم :عزیزم این کار را نکن.

نگفتم :برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ؟  رویم را برگرداندم.

حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.

نگفتم:عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم.

نگفتم:اختلاف را کناربگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد.

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم

نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود.

فکر می کردم از تمام آن بازی ها  خلاص خواهم شد.

اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.

گفتم:خدانگهدار... موفق باشی...خدا به همراهت...او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

ا‌گه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سا‌د‌ه ا‌ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 خداحافظ خداحافظ همین حالا

خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 2:6 توسط sara| |

دردمن
 
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته،
 
 یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام
 تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است .

 صدایی نیست ، مأوایی نیست ،

حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

 من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌
کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،
 
اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته،
 با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم
 جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را،
 
جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است
 در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام. 
 
 هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم،
وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ،
 
 چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت
 را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .  
 
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی
برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ،
 
شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم،
 
 شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی،
 
 تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
  روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما
 
افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!  
 
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

    تو نمی فهمی اندوه مرا

    چه بگویم به تو ای رفته ز دست...

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 1:4 توسط sara| |

پای گذاشتن در هر رابطه ی جدید با انسانی دیگر 

همچون اشتیاق برای آبتنی در دریاچه خزر و پای خیس کردن در آن است

اولش خیلی جذاب و دوست داشتنی است...

آسان است...

هی می خواهی جلوتر بروی...

پیش تر و پیش تر...

اما ناگهان به جایی میرسی که دریا تو را می کشد

دیگر اختیار از دست می دهی...

کشیده می شوی...

به جلوتر و در اعماق بیشتر...

تا جایی که ممکن است غرق شوی!

و هیچ نجات دهنده ای در آن حوالی نباشد!

.

.

.

باید احتیاط کرد!

چند راه است:

- در ساحل بنشینی و تن خیس نکنی و فقط به زیبایی و خروشندگی دریا چشم بدوزی.

- کمی پای خود را خیس کنی و زود عقب بکشی که مبادا امواج تو را با خود ببرند.

- با تیوپ یا قایقی تا دورترها بروی که تقریبا در امان باشی. (اگر سوراخ و پوسیده نباشند!)

- شنا کردن یاد بگیری! گرچه هر شناگر هم، توانش محدود است و امواج سهمناک دریای طوفانی ممکن است عاقبت خسته اش کند و یکی از رگهای پایش بگیرد و آنوقت...

 

... ولی هیچ وقت نباید به امید نجات دهنده ای دل به دریا زد !!!

... راستی هیچ دیده اید وقتی دو نفر با هم در حال غرق شدن هستند،

 حتی اگر دوست باشند،

 هر کدام برای نجات خودش دیگری را به زیر آب می کند

 تا خود سرش از آب بیرون آید و چند لحظه نفس بکشد؟؟!!!

... شما کدام حالت را ترجیح می دهید؟ اصلا آبتنی در دریا را دوست دارید؟!

  

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 1:14 توسط sara| |

اهم شد و خواهم پوسید

اما در میان خاطرات من سبز و استوار خواهی ماند....

زیرا من همیشه عاشقم

این روزها به لحظه ای رسیده ام

 که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم

که یادت را از ذهن من بشوید

... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم

چرا که می دانستم در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند

اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم

و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی 

 اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم

دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم...

 به تو تکیه کردم...

هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما...

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...

و من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود...

تحمل کردم ... هیچ نگفتم

چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که

 مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند

و با هیچ می میرند

.

.

.

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم

خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني

خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني

خداحافظ

باز ديشب دل ديوانه من

داشت با من سر جنگي كه مپرس

گفتم : اي دل ، به خدا ميدهمت

گوشمالي قشنگي كه مپرس

اهل ده گر كه بفهمند بد است

مي خورد نام به ننگي كه مپرس

شهد عشق من و تو خواهد شد

بعد از آن زهد و شرنگي كه مپرس ...

دل من حرف به خرجش نرود

شده ديوانه منگي كه مپرس

مي كشد آه به قسمي كه مگو

مي كند گريه به رنگي كه مپرس

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 0:39 توسط sara| |

چه حس بدیه....

وقتی فکر میکنی توی دنیای به این بزرگی و شلوغی تنهای تنهایی!!!وقتی میبینی تو بدترین وضعیت همه پشتتو خالی میکنن...مخصوصا کسایی که انتظارشو نداری.......چه حس بدیه اون لحظه ای که چشاتو باز میکنی و میبینی هنوز زنده ای.......چه حس بدیه وقتی همه بی احساس خطابت میکنن!!!...

همه به راحتی روی احساست پا میذارن بدون اینکه خورد شدنتو ببینن......چقدر سخته وقتی داری تو گریه هات غرق میشی  کسی نباشه نجاتت بده......حالم بهم میخوره از آدمایی که ادای ادمای عاشقو در میارن....نمیدونن دوست داشتن چیه اما میگن دوست داریم......نمیدونن مردن چیه اما میگن برات میمیریم.....چقدر دردناکه وقتی دوست نداری دل کسیو بشکونی اما بقیه به سادگی دلتو میشکونن.....تازه بعدش واست ترحمم میکنن......حالم از همه بهم میخوره.....از همه ....حتی از خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 1:4 توسط sara| |

Tanhaei

آرزو دارم همیشه در کنار هم باشیم.

آرزو دارم همیشه شاد باشی.

آرزو دارم تنها برای من باشی, قلب من در سینه تو و قلب تو در سینه ام باشد

 و ما هر دو تا ابد در قلب هم باشیم.

آرزو دارم به تمام آرزوهایت برسی تو خوشبخت باشی و من نظارگرخوشبختیت.

آرزو دارم همیشه تا ابد با من باشی.

من از تو چیزی جز وفا نمیخواهم

آرزو دارم همیشه با وفا باشی.

آرزو دارم اگر چه از هم دوریم مرا در کنار خودت همیشه حس کنی.

آرزو دارم قلبهایمان همیشه تا ابد تنها به عشق هم بتپد

و من نمیگذارم غم بیاید یا بخواهد قلبت را بشکند.

ای یگانه آرزوی من امید دارم روزی می آید که دیگر هیچ نمیخواهم جز

همیشه با هم و در کنار هم بودن با قلبهایی که باعشق هم میتپد.

آرزوهایم را زنده کن ای عشق من

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 1:21 توسط sara| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت